کاخ سفید اعلام کرد که اوباما حتی پس از مراسم تحلیف هم به احمدینژاد تبریک نخواهد گفت.
به گزارش «موج سبز آزادی» به نقل از خبرگزاری رویترز، دقایقی پیش رابرت گیبس، سخنگوی کاخ سفید، اعلام کرد که کاخ سفید هیچ نامه و پیام تبریکی به محمود احمدینژاد نخواهد فرستاد.
وی تاکید کرد که باراک اوباما به رئیس جمهور دهم ایران حتی پس از تحلیف هم تبریک نخواهد گفت.
وی علت این واکنش را انتخابات مناقشه برانگیز اخیر ایران دانست.
نوشته شده توسط shadow در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 ساعت 22:36 موضوع | لینک ثابت
سلام به همه دوستان من دوباره برگشتم
نوشته شده توسط shadow در سه شنبه ششم مرداد 1388 ساعت 0:36 موضوع | لینک ثابت
سلام دوستان عزیز این شعر رو درباره سربازی بخونید . برای اونهایی که
رفتن خدمت سربازی تجدید خاطره ایست .
دل من در غریبی خوار گشته
رها در کوچه و بازار گشته
الهی خوش نبیند خاک غربت
که از کون و مکان بیزار گشته
دو چند روزی است که در غربت فتادم
چو گام بر سوی سربازی نهادم
اسیر دست سرگروهبان شدم من
چو پا بر ساحت رندان نهادم
بشین پاشو دهند هنگام صبحگاه
پا مرغی و کلاغ پر میبرند گاه
به هنگام نهار و وقت هر شام
گرفتیم یقلوی گشتیم آرام
چو بینند آید از هرکس صدایی
مجدد میدهند بر ما ندایی
سرخر روبروساکت شو سرباز
اگر خواهی که تنبیه نشوی باز
چو بشنیدند سربازان سخن را
همه با ترس و لرز بستند دهان را
به صف گشته همه بی چند و بی چون
گرفت هر کس بدست یک تکۀ نون
شدند آماده تا گیرند چایی
کنند لب تر تا گیرند , نائی
زبهر شام از پله شدند بر
درون دیگ هر کس میکشید سر
شب یکشنبه است و شام چلو مرغ
همه چیز اندرونش هست جز مرغ
چو خوردیم شام ساعت هفت و نیم بود
تمام فکر و هوش ما به جیم بود
ندا دادند که شد وقت نظافت
نبودیم لحظهای در استراحت
یکی جارو به دستش دیگری طی
دگر باقی نمانده بر زمین شیء
به خط گشتیم ساعت هشت و نیم ما
مجدد گشت شروع بنشین و برپا
همه جوراب شسته پیش تختان
نگشتیم راحت از دست گروهبان
چو وارد شد سر گروهبان ذوالفقاری
همه را نیش زد مانند ماری
شروع کرد به عقب گرد و به راست راست
همه انجام دادیم آنچه او خواست
همه بالای تخت با سه شماره
چراغ خاموش گشت با یک اشاره
همه از روی تخت گشتند پائین
گه چون آمد صدا از آن و از این
بشین پاشو که تنبیه را تو خواهی
ز درد و خستگی کشیدیم آهی
زبهر خواب همه برداشتیم گام
به روی تخت خود گشتیم آرام
سحر چون شد همه بیدار گشتند
همه از زندگی بیزار گشتند
به دقیقهء ده آنکادر شد تخت
بشد هرکه نکرد آنکادر بدبخت
شدیم بهر نماز بر سوی مسجد
نهادیم سر به زانو توی مسجد
زبهر چای و صبحانه شدیم باز
زمانیکه قرائت شد نماز
چایی نیم استکان است و پنیر کم
چو شد صبحانه صرف آغاز شد غم
دوباره وقت نظم است و نظافت
برای ما طی و جارو شد آفت
به ساعت شش ونیم گشتیم خبردار
کنند این ناکسان ما را چنین خوار
خبر آمد همه گیرند سلاحی
به سر بگذارند از آهن کلاهی
میدان تیر هم اکنون جای ما هست
غبار راه خوردن کار ما هست
هوا سرد و فلک ابریست امروز
به حال ما فلک می گرید امروز
شدیم خیس و ملابس شد همه گل
تیراندازی در آن روز گشت مشکل
در آن ساعت فرمانده خبر داد
از این فرمان او گشتیم همه شاد
شوید آماده تا گیریم آمار
زسرما خوردگی گشتیم بیمار
به صف گشتیم تا آئیم به خوابگاه
شده تکرار برنامهءصبحگاه
رسیدیم و سلاح تحویل دادیم
سر از خستگی بر بالین نهادیم
سپر کردیم زمان وقت نهار شد
همه امید ما پروردگار شد
خداوندا تو رحمان و رحیمی
به کردار گروهبانان علیمی
برای عاشقان تنها خدایی
تو میدانی که دشوار است جدایی
چنین بود و به پایان گشت شصت روز
همه روزها شده تکرار دیروز .
اینم شعری که درباره شصت روز آموزشی خدمتم سرودم که سخت و
آسان ، تلخ و شیرین گذشت و حالا فقط یه خاطره است .
نوشته شده توسط shadow در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 ساعت 0:47 موضوع | لینک ثابت

سلام .
سلامی به گرمی آفتاب و تبریک . . .
تبریک برای سالی نو و آغازی جدید
راستش چند وقتی بود که بخاطر بعضی مشغولیتها نمیتوانستم به وبلاگم سر بزنم و اونو به روز
کنم و اما در مورد شعرهام . این شعرهایی که تا حالا تو وبلاگ گذاشتم با این که پر از اشکال و
ایراد اما خوب جزو اولین شعرهام بوده و حالا که آنها رو میخونم , میبینم همه خامی ها و گنده
گویی ها و تخم دوزرده کردن های شاعری نوپا و تازه کار را دارد . نمیدانم اگر این اشعار با
معیارها و مقیاسهای خاص منتقدان سنجیده شود , نتیجه چه خواهد بود ؟ اما از دیدگاهی
خصوصی و عاطفی هنوز هم برای من گرامی است . فرزند نخستین است . نقطه حرکت است .
نخستین سنگ بناست . چه باک اگر از نظرها پنهان باشد یا پنهان شود ؟ خود میدانم که بنا بر
آن استوار است . بنایی که کوشیده ام اندک اندک بالا ببرمش . سنگ بر سنگ بگذارم و بالا
ببرمش . چه باک اگر سنگها زمخت و نتراشیده باشند . خواسته ام مردم در آن چنگ بزنند و
جای پایی بجویند و خود را بالا بکشند . خواسته ام سنگ سخت ناهموار باشم نه مرمر صاف و
شفاف لغزنده و لغزاننده . خواسته ام تازیانه باشم و فریاد گوش خراش , نه بستر نرم و لالایی
خواب آور . و از ابتدا , کم و بیش , همواره همین را خواسته ام و تا انتها سعی و کوششم بر
همین است
پنجشنبه – 18/1/1387
نوشته شده توسط shadow در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 ساعت 0:30 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط shadow در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 ساعت 23:44 موضوع | لینک ثابت
سلام به همهء دوستان عزیز که لطف میکنند و به وبلاگ من سر میزنن . راستش میخواستم توی وبلاگ کتابهای دکتر علی شریعتی رو بنویسم تا همه بخونن و بیشتر با این مرد بزرگ و افکارش آشنا بشن . اما اگر شماها نظراتتون رو راجع به این موضوع به من بگید راحتتر میتونم تصمیم بگیرم و ضمنا اگر از این موضوع استقبال کنید مطمئنا این کار رو ادامه میدم چون من به مطالعه علاقه زیادی دارم و کتابهای نفیس و گرانبهایی دارم که شاید کمتر کسی داشته باشه و به ندرت در بازار یافت میشه پس ازهمه شما خواهش میکنم نظراتتون رو به من انتقال بدید و همچنین لطف کنید و من رو در مورد شعرهام هم راهنمایی کنید باز هم از همهء شما بخاطر لطفی که به من دارید تشکر میکنم . امضاء : م . مسیح
نوشته شده توسط shadow در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 ساعت 15:42 موضوع | لینک ثابت

خداوندا . . .
تو میدانی که انسان بودن و ماندن چه دشوار است
چه زجری میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است
این شعر خودم نیست اما زیباست و پرمعنا
نوشته شده توسط shadow در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 ساعت 0:23 موضوع | لینک ثابت

salam be hameye dostani ke mano ghabel donestan va dar
bareye neveshteham nazar dadan .
momkene beporsin chera inghadr dar morede madar
sher goftam ? akhe madar az nazare man kalameyi ye ke payani
barash vojood nadare baraye hamin man fekr mikonam har che ghadr
ham dar in mored begim va benevisim baz ham kame . rasti
bebakhshid age nemitoonam tond tond web'am ro upgrade konam
akhe 1 meghdar kar daram va saram sholooghe ama ghol midam az
in be bad zoodtar web'am ro be rooz konam bazam azatoon tashakor
mikonam ke nazarateton ro behem migid zamnen khaily bishtar khosh
hal misham age rahnamayim konid dar morede sheram
نوشته شده توسط shadow در شنبه بیستم بهمن 1386 ساعت 0:33 موضوع | لینک ثابت

مادرم : ای رهنمای زندگی
مادرم : ای نام تو تنها چراغ کوره راه زندگی
مادرم : ای آنکه از هر کس برایم برتری
در جهان عاشقان از هر کسی عاشق تری
مادرم : عشق تو بر من روشن است
حافظ جان و نگهبان تن است
در کویر خشک دل چون سوسن است
مادرم : من بی تو همچون یک درخت بی توان
همچو یک نغمه سرای بی زبان
همچو یک غربت نشین بی نشان
میگریزم از زمان
میروم تا بی کران
سوی ساحل بی نشان
میروم تا باز گویم قصه ام با دیگران
مادرم : عشقت مرا آتش زده
قلب کوچک ناو را ناوک زده
در وجودم همچو یک آتشکده
مادرم : عشقت مرا آتش زده
مادرم : زرتشت من باش و بمان
چون تویی پیغمبرم در هر زمان
تاریخ سرودن این شعر ۱۸/۴/۸۲ اون موقع دستم شگسته و در گچ بود و ۸ماه از سربازیم میگذشت
نوشته شده توسط shadow در شنبه بیستم بهمن 1386 ساعت 0:9 موضوع | لینک ثابت
رفتم بکنار رود ٬
ـ سرتا پا مست ـ
رودم ٬ به هزار قصه ٬ می برد زدست
چون قصهء درد خویش با او گفتم
لرزید و رمید و رفت و نالید شکست !
(( از اشعار زیبای فریدون مشیری ))
نوشته شده توسط shadow در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 ساعت 2:16 موضوع | لینک ثابت